وبگاه مهدی گودرزی

وبگاه و تارنمای شخصی مهدی گودرزی | شعرنو ، دست نوشته ها اشعار و دل نوشته های مهدی گودرزی | گرداوری اشعار عاشقانه و شاعرانه ، داستان های زیبا و نوشته های ادبی از سراسر وب

وبگاه مهدی گودرزی

وبگاه و تارنمای شخصی مهدی گودرزی | شعرنو ، دست نوشته ها اشعار و دل نوشته های مهدی گودرزی | گرداوری اشعار عاشقانه و شاعرانه ، داستان های زیبا و نوشته های ادبی از سراسر وب

مرگ یخی

جمعه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۱، ۰۵:۴۳ ب.ظ

نام داستان : مرگ یخیداستان مرگ یخی

نویسنده : مهدی گودرزی

داشتم از پنجره محوطه باغ را نگاه می کردم او را دیدم، به درب چوبی تکیه داده بود و طوری دست اش را بر کمرش گذاشته بود که بنظر می رسید از چیزی خسته است، شاید داشت با نگاه آرامش به دنبال چیزی می گشت و پیدا نمی کرد.

هر وقت به چشمانش نگاه می کردم تمام بدنم یخ می زد، احساس می کردم از گذشته دلگیر است و یا از چیزی فرار می کند. می توانستم سرمای وجودش را از همان فاصله هم حس کنم، دوست داشتم بدانم به چه چیزی فکر می کند و چرا کمرش خم شده، شاید سرما بیش از حد بود، شاید یک چای داغ یا یک شیرقهوه شیرین خسته گی اش را در می آورد.

هزار و یک جور فکر از ذهنم خطور می کرد، ناگهان کبوتر کوچکی مقابلش نشست و پاهایش را بوسید و بعد از چند لحظه به هوا برخاست، شاید کبوتر هم متوجه چیزی شده بود، شاید کبوتر هم از دل شکسته اش باخبر شده بود!

از پنجره محوطه باغ را نگاه می کردم، باز هم نگاهم را به او دوختم، غرور عجیبی داشت انگار نمی خواست چیزی را به رو بیاورد اما می شد از لا به لای نگاهش به حرف های ناگفته اش پی برد.

تقریبا مطمئن بودم از چیزی آزار می بیند شاید این سرما، که روحش را دریده بود بیشترین رنج را برای او پدید می آورد.

کلاه و پالتویم را از روی چوب لباسی برداشتم، پوتین های قدیمی ام را پوشیدم و به سمت باغ رفتم وقتی به او نزدیک شدم سکوت سنگینی را تجربه کردم. نگاهش کردم چشم هایش را به من دوخته بود و در حالی که به درب چوبی تکیه داده بود به زور لبخند میزد.

چند دقیقه رو به رویش ایستادم درست هم قد من بود و بینهایت به من شباهت داشت فقط کلاه و پالتو نداشت.

کلاه ام را در آوردم و روی سرش گذاشتم و پالتویم را تنش کردم خیلی باوقارتر به نظر می رسید.

بنظر می رسید کاملا متحول شده است گرچه مثل سابق، نگاهش پر از تنهایی و انتظار بود. دوست داشتم پوتین هایم را پایش کنم اما برف خیلی سنگین بود و بدون پوتین نمی توانستم به اتاقم بر گردم پس آخرین نگاهم را در چشمانش دوختم.

آخرین بار در چشمانش نگاه کردم او طوری نگاهم می کرد انگار آخرین دیدار است. به سمت اتاقم حرکت کردم از پنجره محوطه باغ را نگاه کردم هنوز هم همان جا توی باغ منتظر بود.

میدانستم دیگر سرما اذیتش نمی کند خیالم از بابتش راحت شده بود، روی تخت دراز کشیدم و متوجه نشدم چطور به خوابی عمیق فرو رفتم.

پس از چند ساعت از خواب بیدار شدم صورتم را شستم و از پنجره محوطه باغ را نگاه کردم، دیگر او را نمی دیدم انگار او رفته بود. بدون آنکه پوتین هایم را بپوشم به سرعت به سمت باغ دویدم کلاه و پالتویم را دیدم که روی زمین افتاده بودند، اما آدم برفی از آنجا رفته بود ...

 

 مرگ یخی


پ ن : گاهی وقتها شبیه آدم برفی می شویم و گاهی از پشت پنجره محوطه باغ را نگاه میکنیم.

 

همین داستان را در سایت یک دوست بخوانید

نویسنده مهدی گودرزی

 

نظرات  (۱)

۰۴ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۰:۴۵ مریم علیشاهی
خیلی با احساس این داستان
مررسی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی